تبليغاتX
اگر فردا بیاید!!!

پی اسم تو می گشتم ته یک فنجون خالی

دنباله یه طرح تازه.. یه تبسم خیالی..

یه روزایی قهوه ماله فال بود و فال ماله تو..

گذشت و امروز نه فال و ماند و نه تو

نه فال رو می خوام نه بخت و نه تورو..

خنده داره یا گریه دار نمی دونم..

اقای عاشق عاشقی یادت هست؟؟

تمام عاشق نبودن هایم به همهء عاشق بودنهایت چربید!

خیلی تلخ و سخته که چشماتو باز کنی و ببینی ابدا هیچ چیز وجود نداره

تو خلا محض! هیچی نیست...

خیلی سخته که یهو زیر پات خالی بشه

خیلی سخته پی یک امید چشم بدوزی به گذشته

اما سخت تر اینه که ببینی تو گذشته هم هیچی نبوده

هیچی

هرچه بود خواب و خیال محض خودت بوده

همه چیز ابدا وجود نداشته

اونوقت حقیقت تالاپی می خوره تو سرت و هر کاری کنی دیگه محاله بتونی چشماتو ببندی

تلخ و شیرین های بودن و نبودنت حالا تنها یک مزه دارد نمی دانم کدام دریا زندگیم را این چنین شور کرد..

خیلی تلختر از هرچه فکر می کنی است اینکه نه گذشته ای واقعی داشته باشی نه حال واقعی نه امیدی به اینده

هیچ چیز دروغ نبود اما همه چیز هم حقیقت نداشت

مثله یک خواب

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 13:49 توسط نیلوفر |

می مونم زیر هجوم سنگیه اوار کینه!

واسه بازیچه نبودن اخرین بازی همینه!!!

من عروسک کدوم بازیه وحشت

من صدای قحطیه کدوم تبارم

که مثله تولد فاجعه سردم

که مثله حادثه ارامش ندارم؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 23:20 توسط نیلوفر |

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 22:31 توسط نیلوفر |

هزار پرنده مثله تو عاشق گذشتن از شب به نیت روز...

رفتن و رفتن ساده و صادق نیامدن باز حتی تا امروز

خدا به همرات ای خسته از شب اما سفر نیست علاج این درد

راهی که رفتی رو به غروبه رو به سحر نیست

شب زده برگرد....

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:49 توسط نیلوفر |

زندگی این باشد!

شاید تو نامی باشی در ذهن کسی

شاید وجودی دور از واقعیت ... شاید فکر می کنی هستی فقط فکر...

و وای به روزی که بیدار شوی

وای چه بیداریه تلخی...

وقتی می فهمی هرگز وجود نداشتی!

مثل من که هیچ وقت وجود نداشتم...تنها شاید یک اسم!!

هی فلانی زندگی باید همین باشد!!!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:44 توسط نیلوفر |

این شنیده ای که زنان نه به لب اری به دل دارند؟؟

 ضعف خود را عیان نمی سازند رازدار و خموش و مکارند!!

من هم زنم زنی که دلش در هوای تو می زند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:42 توسط نیلوفر |

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیر

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:54 توسط نیلوفر |

دل خالی که دزدیدن نداره...

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 23:33 توسط نیلوفر |

بسیار مشتاقم بدانم خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

ان زمان که خبر مرگ مرا می شنوی کاش می دیدم تو را ای کاش...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:10 توسط نیلوفر |

یه وقتی...

یه جایی...

یه روزی...

یه کسی...

یه چیزی...

صبر داشته باش

صبر داشته باش...

+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:26 توسط نیلوفر |

من عادت می کنم با درد تازه جدایی شاید از من ..من بسازه

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:55 توسط نیلوفر |

با صدای تقهء فندک در غروب سرخ بخاری

تیره چشم کوچک من گفت:"خب شعر تازه چه داری؟"

دیدم از نجابت سیگار سرخ شد گلوی سپیدش

گفتم:" از که شعر بگویم قلب من شکسته کلیدش"

در جواب طعنهء من گفت با زبان دودیه سیگار

کین دروغ مصلحت انگیز کهنه شد دگر سر تکرار

بعد دست رو شده گفتم"شعر گفتم از تو چه پنهان"!!

پر شد از صدای خجالت ان اتاق بی سر و سامان

صد گناه نم نم محتاط بوسه های نارسمان کرد

حلقه های روشن دودی دست کم مقدسمان کرد...

دفن شد جنازهء سیگار در غروب سرخ بخاری

تیره چشم کوچک من گفت:"خب شعر تازه چه داری؟؟"

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:21 توسط نیلوفر |

رازها ساده اند انچه اصل است از دیده پنهان می ماند...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 12:59 توسط نیلوفر |

سال نو تمامه اونایی که دوسم دارن و دوسشون دارم و دوسم ندارن و دوسشون دارم مبارک...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 3:26 توسط نیلوفر |

به تو عادت کرده بودم رفتی و دلُ شکوندی


با چشام شدی غریبه خاطره هامون و سوزوندی


عاشق عشق تو بودم با چه احساسه قشنگی


فقط فقط با تو بودم توی دنیای دورنگی


حالا اینجا تک و تنها تو هم این سر دنیا


می زنه اتیش به قلبم غم و غصه های فردا


تلخیه سکوت غربت تو رو یاد من میاره


ابر بارونیه چشمام داره بد جوری میباره


با اینکه ماله من نیستی و من از تو دورم واسه من لحظه های با تو بودن تجربه بودن تو رو می خواستم و نذاشتی حرمت واسم عاشق بودم و اومدم تا شهر غربت واست اومدم ولی به جرئت می گم ارزومه تو بشی خوشبخت هر جا هستی هر جا که رفتی ازم بد نگو چون رفتارم بد نبود با تو به خدا قسم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:1 توسط نیلوفر |

لب بسته و دل سوخته از کوی تو رفتم

رفتم به خدا...

گر هوسم بود بس ام بود....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:24 توسط نیلوفر |

 

سنگ شو لعنتی...

کور باش و نبین

سنگ باش و فراموش کن...

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:38 توسط نیلوفر |

بعضی از این کافر ها ادم و خسته می کنن بس که همه رو به کیش خود میپندارن

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:18 توسط نیلوفر |

کاش این درد همیشگی با مردن دیگه خوب بشه

خسته شدم از درد کشیدن...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:35 توسط نیلوفر |

باز یاد شعر دلم گرفته است فروغ می افتم

دلم گرفته است به ایوان می روم و دست به ۱وست کشیدهء شب می کشم...

منم دلم گرفته اما اینجا ایوانی نیست

دلم گرفته دلم هق هق بلند گریه می خواد

دلم یه دنیا گریه می خواد چشمام یه دنیا گریه می گنه اما باز هم دلم باز نمی شه

ای فروغ منم به اغاز فصله سرد ایمان اوردم

منم باور کردم فرداها هرگز نمی ایند

من به خوش باوری خودم خندیدم 

باز هم صدای بلند اهنگ باز هم هق هق...

خیلی دوست دارم بدونم کی تموم می شه

باز یه صدا می گه: دل کندن و رفتن پیش تو اسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میرم گفتی که می دانم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:3 توسط نیلوفر |

تو کی هستی تو کی هستی من نمی شناسم تورو

مثل یک غریبه پیش من نشستی من نمی شناسم تورو

نه نگاه تو شبیه اون نگاهه نه حضورت چون پناه و تکیه گاهه

فکر تو نگاه تو یک جای دیگست چشم تو دنبال یک رویای دیگست

مثل یک اجاق بی شعله ی خاموش سایه ی غربت گرفتی

تو در اغوش مثل ما از خوده دیروز اثری نیست

دیگه از تو خبری نیست

تو کی هستی تو کی هستی من نمی شناسم تورو

مثل یک غریبه پیش من نشستی من نمی شناسم تورو

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:44 توسط نیلوفر |

خنده دار بود یا گریه دار نمی دونم

بار اول روز اوله بعد تو صبح که از خواب پاشدم اولین کاری که کردم sms صبح به خیر نوشتم برای تو وقتی خواستم بفرستمش واست که حقیقت تالاپی خورد تو سرم شمارت تو گوشیم نبود یادم اومد خودم پاکش کردم دیروز یادم اومد چرا...

بغض کردم گریه هم کردم ...اما باز هم این ماجرا تکرار شد...

تا اون روز هر روز و هر شب فکر و ذکرم بودی گاهی تو گاهی خودمو مقصر می دونستم هزار بار از اول به ماجرا نگاه کردم هزار بار...

اما اون روز همون روزو می گم عشقه من کسی بهش می گفتم زندگیم مرد چند روز پیش بود ۱۰ روز یا بیشتر درست یادم نیست

به جاش من با تو حرف زدم قریبه ای که فکر می کردم همون...

بی خیال گذشت...

فقط این وسط من ضرر کردم می دونی چرا؟؟ نمی دونی بخدا

تو راست گفتی من زود خودمو باختم اگه کمتر بهت اهمیت داده بودم ...

می دونی من فرصت دیدن یه عزیز و از دست دادم واسه همیشه یادته که کیو می گم

اون رفت از این دنیا واسه همیشه...

کسی که من دوسش داشتمم مرد کسی که عشق و زندگیم بود مرد درست وقتی تو به گریهء من خندیدی...

مرگشو به خودم تسلیت می گم... حالا تو فقط یه غریبه ای که هم اسمشی فقط همین

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 4:42 توسط نیلوفر |

من و تو بازیچهء غرور و شک فکر می کردیم همه چی رو بلدیم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:4 توسط نیلوفر |

انگار نمی خوام بفهمم دیگه نباید نگرانت باشم

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:9 توسط نیلوفر |

می دونی؟                                        

یه اتاق باشه گرمه گرم...روشنه روشن...

تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه

 سنگ سفید...تو منو بغل کنی که نترسم ...

که سردم نشه...که  نلرزم

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...

پاهاتم دراز کردی منم اومدم نشستم جلوت

وبهت تکیه دادم با پاهات محکم منو گرفتی...

دو تا دستتم دورم حلقه کردی

بهت می گم چشماتو می بندی؟

می گی اره بعد چشماتو می بندی

بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم

تو گوشم قصه گفتن یه عالمه قصه طولانی

وبلند که هیچ وقت تموم نمی شن

می دونی؟

می خوام رگ بزنم...رگ دست خودمو...

مچ دست چپمو...یه حرکت سریعیه ضربه عمیق

...بلدی که؟ولی تو که نمی دونی می خوام

 رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...

من تیغ واز جیبم در میارم... 

نمی بینی که سریع می برم...

نمی بینی خون فواره می زنه...رو سنگای سفید

نمی بینی که دستم می سوزه،

لبم و گاز می گیرم که نگم ااااخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی...

من شلوارک پامه...دستمو می ذارم

رو زانوم...خون میاد از دستم میریزه رو سنگا

قشنگه مسیر حرکتش...حیف که چشمات

 بستس و نمی تونی ببینی

تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم

محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم

می بینی نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی اخی دوباره نفسش گرفت

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی

سردتر میشممی بینی دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم

می دونی؟

من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن...

از تنهایی مردن از خون دیدن...

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود ارومه اروم

گریه نکن دیگه...من که دیگه نیستم

چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی

گریه نکن دیگه خب؟دلم می شکنه ها

دل روح نازوکه...نشکونش خب؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:54 توسط نیلوفر |

مثل يه دستمال کاغذي ، عشقو مچاله مي کنم

تکه هاشو جا مي‌ذارم ، فکرامو ناله مي کنم

 

اين آخر يک سفره ، پس دادن خاطره ها

ته عشق اجاره‌اي ، آه بلند بي صدا

 

کليد خونه رو مي‌دم ، به دست باد لعنتي

کوچه ي لختو مي‌سپارم ، به بچه هاي پاپتي

 

خاکستر ملافه‌ها ، عکس هاي پاره پاي در

حسرت روياي سفر ، رو بالش بي بال و پر

 

کنار حوض نقره‌اي ، يه قطره از خون منه

گربه ي همسايه‌ي ما ، انگار که باز آبستنه

 

کليد خونه رو مي‌دم ، به دست باد لعنتي

کوچه ي لختو مي‌سپارم ، به بچه هاي پاپتي

 

تور عروسي تو هم ، افتاده روي اطلسي

نمي دونه کجا بره ، از زور درد بي کسي

 

يه ساعت بي عقربه ، افتاده روي تخت خواب

شمعدوناي خالي پُر از ، پرسش داغ بي جواب

 

کليد خونه رو مي‌دم ، به دست باد لعنتي

کوچه ي لختو مي‌سپارم ، به بچه هاي پاپتي

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:17 توسط نیلوفر |

 

به طرز عجیبی یادم میره گذشته ها گذشته...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:31 توسط نیلوفر |

یک بوم دو هوا...خسته ام به خدا...

نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا...

رویای عزیز تردید و گریز

بی عشق نمی تونم به خدا...

سلطان قلبم بی تو سرابم الودهء فکر ناجور و تردید...

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:7 توسط نیلوفر |

شریک سقف من نیستی

بذار همسایه باشیم و فقط یک دونه دیوارو

شریکم باش . شریکم باش . شریکم

شریک عمر من نیستی

بیا هملحظه باشیم و همین یک لحظه دیدارو

شریکم باش . شریکم باش . شریکم

فقط در هفته . یک لبخند . لبتو قسمت من کن

اگه خورشید من نیستی . بیا و شمعو روشن کن

تمنای شرابم نیست . یه جرعه آب شریکم باش

کنار چشمه رویا . یه لحظه خواب شریکم باش

شریک سقف من نیستی

بذار همسایه باشیم و فقط یک دونه دیوارو

شریکم باش . شریکم باش . شریکم

شریک زندگیم نیستی . شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنار من . بیا و ربرویم باش

سلامی کن گه و گاهی . به نام آشنا بر من

همین اندازه هم بسه . برای شور دل بستن

غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن

اگه دیدی منو . بشناس . نمیگم اینکه یادم کن

یه عشق نا به سامانو چه سامانی از این خوشتر

شکایتنامه دل رو چه پایانی از این خوشتر؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:20 توسط نیلوفر |

فراموش کردنم یه فراینده یه راهه وقتی بایدی باشه باید رفت...

سخت هست اما ممکنه می شه سختیش رو کم کرد نمی گم میشه اسونش کرد چون نمی شه می شه باهاش کنار اومد یه باور می خواد اونم اینه که باور کنی هر راهی رفتی خوردی به دیوار...

وقتی تمامه تلاشت رو کردی... و اخرین تلاشت پس موندهء انرژی و غرورت رو گرفته ناچار این فرایند شروع می شه مثله کسی که داره غرق می شه انقدر دست و پا می زنه تا بدنش بی حس می شه بدش دیگه هیچی یه فرایند شروع می شه مثله مرگ....دیگه همه چی بی اهمیت می شه شاید اشکی هم در کار باشه شایدم نه...

فراموش کردنم همینه به شرط اینکه تسلیم بشی وسط کار دوباره دست و پا نزنی باور کنی که تمامه تلاشت بی نتیجه بود و تلاشه دوباره همون جوابو می ده...

باید خودت و به دستش بسپری و فقط بهش فکر نکنی باید به فراموش کردن فکر نکنی چون بازم می شه یاد اوری می شه پنبه کردن هر چی رشته بودی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:47 توسط نیلوفر |