تبليغاتX
اگر فردا بیاید!!!

دلشوره بجونم افتاده!
اضطراب! توی دریای اضطراب دارم غرق می شم!

احساس عجیب تو سراغ منم اومد!

نمی دونم چه حسیه فقط می ترسم!

چقدر همیشه از اضطراب بیزارم!

اضطراب فردا خون شادی رو از رگهای امروز می کشه

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 4:49 توسط نیلوفر |

فردا تو راهه فردا که نه! امروز یکی دو ساعت دیگه هوا کاملا روشن میشه!

فردایی که این همه منتظرش بودم رسید!

فردا شب این موقع خونه ام!

همه چیز داره خوب پیش میره اما من می ترسم یه ترس عجیب!

بار اولم نیست! سفر اول که نیست آخری هم نیست! شایدم باشه! کی از فردا خبر داره!
۲۰ ساعت دیگه روی آسمان ایرانم توی خاک وطنم! دلم لک زده واسه تابلوی خوشامد فرودگاه!

"هم وطنان عزیز به وطن خوش آمدید"!!!

دلم لک زده واسه صدای خلبان که بگه تا چند دقیقهء دیگه در فرودگاه تهران به زمین خواهیم نشست...

و بقیه اش که هیچ وقت گوش نمی کنم! تا همین جا بسه!

صدای سیاوش اتاق و پر کرده

شهر من من به تو می اندیشم نه به تنهاییه خویش!
از پس شیشه تو را می نگرم که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو می گیرم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشم به راه می مانم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 4:10 توسط نیلوفر |

خدا جون سلام

ایندفعه مثل دفعه های قبل نیست که ازت یه چیزی بخوام و در عوضش فقط یه تشکر خشک و خالی بکنم!

امشب می خوام باهات معامله کنم!

خدا جون حاضرم نصف عمرم و بدم اما تو اون نصفه که ماله خودمه یعنی تو مدت باقی موندهء عمرم دیگه

اصلا و اصلا هیچ سوسکی نبینم!

لطفا قبول کن!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 2:55 توسط نیلوفر |

صحبت تنهایی و دلتنگی نیست

حرف خوب و بد نیست حرف این نیست که کدام بهتر است

دیدار شاید بهانه است

ماجرا خاطرات کودکی و نوجوانی نیست

حرف حرف خاک است!

همهء اینها هست و هیچ کدام نیست

انگار گذشته در ذرات خاک وطنم حل شده

دلم برای خاکم پر می کشد تحمل این ۲ روز آخر از تحمل تمام روزهای گذشته سخت تر است!

به وطنم بر می گردم!به خانه!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 1:48 توسط نیلوفر |

شب از نیمه گذشته

یه شب از اون شبایی که زیاد تو عمرم دیدم

این خواب عجب لجبازه!

مهم نیست!! هیچ وقت نبوده!

هیچ چیز اونقدر جدی نیست که مهم باشه!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 4:58 توسط نیلوفر |

همیشه از زندگی می ترسیدم!
از اون غول بی شاخ و دمی که باید همهء نیروهای وجودمو به کار می گرفتم که شاید تازه شاید با چاشنی شانس تو این کهنه قمار برنده بشم!
۲۳ سال طول کشید تا فهمیدم زندگی مبارزه نیست!!
زندگی یه بازیه ساده است!
بازیه پژواک!

هر چی بگی تکرار می کنه!
هرچی ازش بخوای همون رو بهت میده! نه بیشتر نه کمتر!

توی این بازی چه فکر کنی که برنده می شی چه فکر کنی که می بازی در هر دو صورت درست فکر کردی!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:48 توسط نیلوفر |

منتظرم باش!

یک روز می آیم

و تو

مرا باز می شناسی!
منتظرم باش

و نامم را که نمی دانی

برای پرستوها بگو!

بگذار تکرارش کنند تا وقتی ناباور می شوی

و عکس های مرا پاره می کنی

و خاکسترم را از روی دفترت پاک می کنی

مثل یک قطرهء مزاحم مرا

در گوشهء چشمت رها کنند

حالا...

حالا که چشم هیچ کس به در نیست

تو نگاه کن!

یک روز می آیم...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:25 توسط نیلوفر |

دلم گرفته!
می خوام حرف بزنم بلند بلند گریه کنم

می خوام حرف بزنم با کی؟ نمی دونم!مهم نیست!

خب حرف بزن! بگو! چرا دهنت قفل شده؟ مگه نمی خواستی بگی!؟ مگه نگفتی مهم نیست واسه کی؟؟ خب بگو همه دیوارها دارن گوش می کنن!

دیدی حرفی نداری! دیدی اون چیزی که کلافه ات کرده یه دنیا حرفه نگفته نیست!!

خوبه! خودتم نمی دونی چته!

ولی من می دونم! ولی بهت نمی گم! تا دیگه تظاهر نکنی که نمی دونی چته!!!

کاش یه کم شجاع بودی نه اونقدر که بلند حرفات رو داد بزنی! انقدر  که آروم آروم همه رو بگی!

طوری که فقط خودت بشنوی!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 23:14 توسط نیلوفر |

من خنده هایت را دوست دارم!

تو را با خنده هایت بخاطر می سپارم و با خنده هایت بیاد می آورم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 22:38 توسط نیلوفر |

می دونم دل خوشی از بارون نداری!

می دونم وقتی بارون میاد کسل می شی!

می دونمم که می دونی من عاشق بارونم !

می دونم الان که مطلب قبلی رو می خونی و یه نگاه به ساعتش می ندازی دوباره می گی باز تو ......

نه دیگه امشب نخوابیدنم و گردن آقا سوسکه نمی ندازم!

راستی تا حالا دقت کردی خورشید بعد از بارون چقدر قشنگ تر می شه؟ انگار تازه دست و صورتشو شسته!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:50 توسط نیلوفر |

دوباره من و شب و بی خوابی!

عجب روزی بود امروز!

از اون روزایی که حس می کردم دیوارهای اتاق دارن منو خفه می کنن! باید می زدم بیرون حتی برای ۱ دقیقه هم شده باید می رفتم! کجا؟ اصلا مهم نبود! اولین مقصدی که یادم اومد می رم سوپر مارکت بستنی بخرم! هر چند خودمم می دونستم از صبح اشتهای خوردن هیچی رو ندارم!

درست رسیده بودم جلوی در که بارون شروع شد یه بارون تند با دونه های درشت که کافیه ۲ دقیقه زیرش وایسی تا شبیه کسایی بشی که با لباس دوش گرفتن! مثل همون روز! ۲۴ فروردین ۷۹!!

انگار یه دفعه برگشتم به همون روز! همون روز که از میدون آرژانتین تا جلو بیمارستان امام خمینی زیر اون بارون تند پیاده رفتیم! اونجا جدا شدیم تو رفتی خونه منم کلاس داشتم! یادمه حتی از موهامون آب می چکید!منم با اون قیافه رفتم سر کلاس همون استادی که همیشه ازش بد جوری می ترسیدم!!

امروزم همه دوباره یه جوری نگام می کردن! مثل همون روز!

انگار مردم هرجای دنیا باشن نظرشون راجع به کسانی که بدون چتر زیر یه بارون تند راه میرن یه جوره!!

رفیق روزهای خوب!

رفیق خوب روزها!

دلم برات تنگ شده! برای تو و همهء اون روزهای خوب! دوست دارم زودتر از این تبعید خود خواسته! برگردم!

راستی بارون اون احساس بد و شست و برد! حالا حس می کنم دوباره می تونم نفس بکشم!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:28 توسط نیلوفر |

آمد من خواندم و او گفت!

مثل آیینه ام می ماند! همه چیزش خود من بود! خودی که شاید تا به حال خودم هم ندیده بودم!

او گفت! همه چیز را گفت! او من را برای من تعریف کرد!

تازه فهمیدم هیچ چیز آن قدر ها هم پیچیده نبوده! همه چیز خیلی خیلی ساده بود خیلی ساده!

حالا می فهمم! چه خوب شد آمد!

تابستان ۸۶ بی پرنده و باران!و دریغ انکه فقط ماه را بر سر انگشت تماشا می بینم!

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 0:17 توسط نیلوفر |

انتظار! همیشه تا همیشه!
خسته ام از به انتظار هیچ کس نشستن! و خستهء یک راه پر پیچ و خم!

تنها تو شاید بتوانی پایانی باشی برای انتظار! تنها تو!

تو که هنوز چشمانت دروغ گفتن نیاموخته اند!

تو که هنوز نیاموختی لباس بر تن نگاهت بپوشانی!

تو که هنوز چشمانت دروغ لب هایت را فاش می کند!

تو که هنوز کودکی پاک و معصوم!...

و یا شاید....

و یا شاید این انتظار کمی طولانی شود! به اندازهء تمام عمر من!

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 23:41 توسط نیلوفر |

تا حالا شده یه چیزی رو محکم و قاطع از خدا بخوای؟ بعدش یه حس خوب تمامه وجودت و بگیره انگار یه چیزی تو دلت فرو ریخته و یه چیز جدید جاش رو گرفته!

حس می کنی خدا صداتو شنیده! دلت می خواد از خوشحالی داد بکشی!

می دونی می گن هر چی از دل بگذره روی یه لوح حک می شه که خدا اون رو می خونه و خدا هر چی رو بخونه اجابت می کنه!

نمی شه به زور به دستش اورد اما هست! یه جایی توی یکی از گوشه های قلبت!

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 22:24 توسط نیلوفر |

خیلی چیزها هست که وقتی می شنوی یا می بینی  چشمای روحت پر از اشک می شه و دلش می شکنه!

و تو مثل یه روکش ظاهری بر وی روحت کشیده می شی! از درون می سوزی چون روحت در حاله سوختنه اما دم نمی زنی! همینجوری میمونی خونسرد و خونسرد می مونی! انگار هیچی نشده! و مثل

گندمی که سن زده  باشه  از درون می پوسی ولی ظاهرت هیچی رو نشون نمی ده!

و شاید روزها وقت لازم باشه تا درد کهنه بشه و این دیو بزرگ که روحتو مثل پروانه تو مشتش گرفته و داره لهش می کنه صلابتش رو از دست بده و روحت دوباره ازاد بشه و تو اسمون بالا بره تا باور کنی دنیابه سمته رنج کمتر در حرکته!

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:26 توسط نیلوفر |

داره بارون میاد و منم دلم گرفته!

مثل همهء روزای تنهایی مثل همهء وقت هایی که حتی از خودم خسته میشم!

روزایی که میخوام من هم نباشه مثل همهء وقتایی که اون احساس بد لعنتی پیداش میشه که تا اشکمو در نیاره ول کن ماجرا نیست!

دلم گرفته مثل همهء وقتا میدونم اگه بغضم بترکه بازم میتونم نفس بکشم

اما انگار سنگ شدم همه چیز اماده اس بارون پنجره موسیقی همون اهنگ همیشه :

 

یه روز سرد پاییزی که باز از غصه لبرزی  

میای با کوله بار غم چه اشکا که نمی ریزی

برام با گریه می خونی پشیمونی پشیمونی! 

 دلم میریزه از حرفات تو چشمات میشه زندونی

شاید جاروی پلک تو با اشکات شونه شه بازم

بپیچه عطر احساست دلم دیوونه شه بازم

خیالی جز تو با من نیست بیا قهرا رو پرپر کن

دلم از سنگ و اهن نیست تو رو بخشیده باور کن!!

شاید جاروی پلک تو با اشکات شونه شه بازم

بپیچه عطر احساست دلم دیوونه شه بازم

دیگه طاقت نمیاره دل کوچیک داغونم

اگه برگردی از قهرت تو رو میبخشه میدونم!!!!!

 

پس چی شده اشکام کو ؟؟؟؟؟ انگار یه بغض گنده گلومو گرفته راه نفسمو بسته!

کاش فقط نفسم می گرفت! به خدا خیلی بهتره که ادم نفسش بگیره تا دلش!!!!

ولی این بغض که یه دنیا حرف پشتش خوابیده سر وا شدن نداره

حالا که نمی شه گریه کرد پس باید خندید!

خیلی وقتا خیلی ادما اینکار رو می کنن!! می خندن فقط برای اینکه گریه نکرده باشن!! و حرف می زنن فقط بخاطر اینکه درد دل نکرده باشن!!

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:29 توسط نیلوفر |