تبليغاتX
اگر فردا بیاید!!!

همهء ماجرا همین است

من هنوز زنده ام!

همهء قصه همین است!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 1:20 توسط نیلوفر |

من از فرياد دلگيرم من از لبخند سيرم پر از عشقم ولي آخر بدون عشق ميميرم!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 22:2 توسط نیلوفر |

اینجا پر از باغبان است

همه جا هستند هر گوشه!

با لباس های رنگی سبز ابی....

اما نه گلی می کارند نه علف هرزی را ریشه کن می کنند

انها سالهاست کینه می کارند و نفرت درو می کنند!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 21:50 توسط نیلوفر |

دست من نیست گاهی وقتا روزم افتابی نمیشه!

حتی با معجزهء عشق اسمون ابی نمیشه!

دست من نیست گاهی وقتا تلخ و بی حوصله می شم!

بین ما بین من و تو! من خودم فاصله می شم!!!

دست من نیست!!!

اما ای کاش که بدونی! من گم شده من بد!! با همه سرگشتگی هام

تو رو از همیشه بیشتر!!بیشتر از همیشه می خوام!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 13:25 توسط نیلوفر |

وقتی یه نفر یه بار بهت خیانت کنه درست مثله این میمونه که با ماشین بزنه بهت و داغونت کنه!!

و اگه تو بهش یه فرصت دیگه بدی در واقع بهش فرصت دادی که با ماشین از روت رد بشه تا دیگه هیچی ازت باقی نمونه!!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:51 توسط نیلوفر |

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد!خبري از دل پر درد گل ياس نداشت!!

 بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 21:6 توسط نیلوفر |

نمی دانی چقدر از ترجمهء احساسم بیزارم!

کاش می فهمیدی کاش!

لحظه هایی که مرد مال من هم بود!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 17:44 توسط نیلوفر |

خیلی سخته

چی؟

همه چی! حتی زنده بودن!

جدی میگم باور کن!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 18:27 توسط نیلوفر |

نامه هایم را برای پاره شدن نوشته ام

می توانی بسوزانی شان

حرف هایم را بی دلیل گفتم

می توانی فراموش شان کنی

ولی عشقم را از صمیم قلب بخشیده ام

نمی توانی دوستم نداشته باشی!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:24 توسط نیلوفر |

به سرنوشت بیاندیش که چگونه تصویرگر جدایهاست!

بر من خُرده مگیر! چرا که جبر زمانه از اغاز هر سلام به پایان بدرود می رسد!

خداحافظ!!

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:37 توسط نیلوفر |

می ترسم از این که تو به جای گرمای تابستان افتاب زمستان باشی!

می ترسم!

نمی شه هیچ وقت روی افتاب زمستون حساب کرد همون طور که بی خبر میاد بی خبرم میره!!

ترجیح میدم گرما زده بشم اما فریب افتاب بی دووم زمستون رو نخورم!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 20:41 توسط نیلوفر |

 نمی دانم در این پریشانی باید شاکر بود یا کافر.

نمی دانم باید کور بود یا بینا.

نمیدانم باید تصدیق کرد یا تکذیب.

اصلا نمیدانم هست یا نیست... من به همه چیز شک دارم ... حتی به خودم!

امان ده تا خود را بازیابم! امان ده

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:29 توسط نیلوفر |

حالا که فکر می کنم می بینم بزرگترین ارزوم و بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته اینه که صبح فردا رو نبینم!

حاضرم با کمال میل تمام عمرم رو به کسی هدیه کنم که دوست داره زنده بمونه!

خدا جونم تنها راه حلی که واسه این معادله به ذهنم میرسه حذف خودم از اونه!

خدایا بیا و یه بارم که شده به خواستهء یه بنده ات توجه کن!

فقط همین یه ارزو

من می خوام بمیرم!!

نمی خوام یه صبح دیگه رو وقتی هنوز چشمام باز نشده با هجوم یه عالمه فکر تلخ شروع کنم!

به خدا سیرم سیر از این عمر ۲ روزه! چرا این ۲ روز سر نمیاد؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:13 توسط نیلوفر |