گوش هایم نیازی به هجای فاتحه هاتان ندارد
من به جای همهء شما امرزیده شدم
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 1:43 توسط نیلوفر
|

طبق اخرین اطلاعاتی که به دستم رسیده واسه ادما المثنی صادر نمی کنند!
کسی راه دیگه ایی بلده؟؟
راستی المثنی صادر کردن واسه ادما واجب تر از المثنی واسه شناسنامه ها نیست؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:41 توسط نیلوفر
|

همه جا رو گشتم نبود
نیست زیر تخت توی کمد لای دفتر خاطرات نبود.... نیست.... خودمو می گم حتما خودمو یه جا جاگذاشتم چه بد شد حالا باید المثنی بگیرم......
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 0:26 توسط نیلوفر
|

چشمانت را باز می کنی
درد شروع می شود چشمانت را می بندی چقدر مردن خوب است
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:38 توسط نیلوفر
|

من در دنياي مسخره وگيحي به دنيا آمده ام ودر زمانه اي كه سياره ها موقع چرخش در مدارها مدام پايشان به هم مي گرفت وهي زمين مي خوردند...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 22:28 توسط نیلوفر
|

خسته نیستم از شمردن قدم هایم در تعطیلی خیابان
و التماس دردناک مریم های سفید پشت شیشهء بخار گرفتهء گل فروشی و صدای مردی که فکر میکند به حرفهایش گوش سپرده ام مرده ای بر دوش دارم....
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 23:28 توسط نیلوفر
|

سر کلاس نشستم و دارم فکر میکنم به خودم به تو به اینده به فردا به همه چی!
یه عالمه مجهول تو ذهنمه مثل معادله ای که استاد روی تخته نوشته!
راستی چی می شه اخرش به کجا می رسه؟؟
صدای استاد تو گوشم می پیچه:
معادله های به این شکل با بیش از ۵ مجهول عملآ قابل حل نیستند!!!!!!!!
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 13:47 توسط نیلوفر
|

دیر اومدی ای رفته!
تصویر تو لیلی نیست! ضجه ات رو شنیدن تلخ اما به تو میلی نیست!! پر گریه کجا بودی وقتی که دلم می سوخت؟؟؟ وقتی که یه اقیانوس هر اشک به اشکی دوخت!!!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 22:53 توسط نیلوفر
|

تند تند نفس می کشم
با عجله!
مثل غذایی که دوست نداری ولی مجبورت کردن بخوریش
اینجوری مزه اش رو کمتر حس میکنی!
کاش زود تموم بشه!
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 22:14 توسط نیلوفر
|

زیر لب میگویم " از تو هم بیزارم"!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 21:46 توسط نیلوفر
|

نمی توانم یه جا بشینم و شاهد انتقال ریز ریز رنجم به تو باشم!
من درد خودم را خودم هم نمی دانم!
تو نه مجبوری و نه باید که این حال را لمس کنی!
برو بخاطر خودت برو!
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 21:1 توسط نیلوفر
|

هنوز می شه تو چشات خیلی چیزا رو تازه کرد
میشه با گرگر دستای تو خیلی کارا کرد
میشه تو چشمای تو گم شد و مرد
میشه دریا رو به بغض تو سپرد
میشه با چشم تو رنگا رو شناخت
میشه بهترین ترانه ها رو ساخت
نگو دیره من از این فاصله ها بد جوری گریه ام می گیره!
نگو دیره من از این بی خودی ها بد جوری گریه ام می گیره!!!
اره گریه ام می گیره!!!
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:42 توسط نیلوفر
|

اهای اهای گریه نکن اون دیوونه پرنده شد!
تو نبرد با سرنوشت اخرش اون برنده شد!!
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 22:28 توسط نیلوفر
|

حالا بعد از اون همه سال از اون ور خواب و خیال
باز هم به هم رسیدیم از پشت دیوار محال!!
+
نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت 20:4 توسط نیلوفر
|
