تبليغاتX
اگر فردا بیاید!!!

درد و نفرین بر سفر این

گناه از دست او بود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:42 توسط نیلوفر |

عطرای تند

بوی سیگار

چشم منو می سوزونه

دلم تو جشن تولدت از اومدن پشیمونه...

http://www.persian4persian.com/Best_Singel_Songs.php

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:32 توسط نیلوفر |

شده ام سنگ پرست

مرگ بر انکه دلش را به دله سنگ تو بست...

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 16:12 توسط نیلوفر |

نیمه شب با دلم کسی می گفت

سخت اشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید میرود میرود نگه دارش

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت چشمهای تو چون غبار طلا

می شکفتم از عشق و می گفتم

هر که دلداده شد به دلدارش ننشیند به قصد ازارش

برود چشم من به دنبالش

برود عشقه من نگه دارش...

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 2:35 توسط نیلوفر |

کاش ادما مثله تلوزیون ها دکمهء muteداشتن...

یا کاش می شد گوشای ادم فیلتر داشته باشه...

کاش می شد حداقل من هروقت خواستم کر باشم..

یا کاش می شد بتونم یه بارم که شده به اون بگم محض رضای خدا نیم ساعت حرف نزن...

دیدن سکوت یه نفر واسه من یکی که شده یه افسانه

چه جوری اخه می تونه انقدر ایهء یاس بخونه؟؟؟

بابا من اگه روحیم از فولادم بود الان بعد از ۳ سال باید یه ادم روانی تبدیل شده باشم...

پس چه جوری هنوز وقتی حرف می زنه من لبخند می زنم؟؟؟؟

شایدم روانی شدم؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 1:21 توسط نیلوفر |

بچه که هستیم می میرم واسه اینکه زودتر بزرگ بشیم و بریم مدرسه...

مدرسه که می ریم می میریم واسه اینکه دانشگاه قبول بشیم و ارامه تحصیل بدیم...

دانشگاه که می ریم می میریم واسه اینکه درسمون تموم بشه و بریم سر کار و زندگی تشکیل بدیم...

بچه دار که می شیم می میریم واسه اینکه بچه ها زودتر بزرگ بشن و برگردیم سر کارمون...

بچه ها که می رن مدرسه می میریم واسه اینکه برن دانشگاه و رو پای خودشون وایسن و ما بازنشسته بشیم...

وقتی داریم می میریم می فهمیم اصلا یادمون رفت زندگی کنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:9 توسط نیلوفر |

پسرک کوچولو گفت: گاهی وقتا قاشق از دستم می افته

پیرمرد گفت:از دست منم همین طور

پسرک کوچولو ارووم گفت:شلوارمو خیس می کنم

پیرمرد خندید و گفت:منم همین طور

پسرک گفت :من اغلب گریه می کنم

پیرمرد سرش را به توافق تکان داد و گفت:منم همین طور

پسرک کوچولو گفت:اما بدتر از همه این که انگار ادم های بزرگ توجهی به من ندارند

او گرمای دستی پر چین و چروک و پیری را احساس کرد

پیرمرد کوچک اندام گفت:منظورتو خوب می فهمم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 19:51 توسط نیلوفر |

می خواهم به او بگویم

به او که دیگر نیست....

به او که دیگر نخواهد بود...

دلم برایت تنگ می شود

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 19:57 توسط نیلوفر |