روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستریه سرد سفر یادت نیست
نالهء ناخوش از شاخه جدا ماندن من
در شب اخر پرواز خطر یادت نیست
تلخیه فاصله ها نیز به یادت ماندست
نیزه بر باد نشستست و سپر یادت نیست
یادم هست... یادت نیست
خوابه روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در به در یادت نیست؟
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
یادم هست...یادت نیست
عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست
تو به دل ریخته گان چشم نداری بی دل
تو چنان غرق غروبی که سحر یادت نیست
یادم هست...یادت نیست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 1:20 توسط نیلوفر
|

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمامه حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق امده
اخر خلاف انچه که گفته است می رود
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:13 توسط نیلوفر
|

سلام ای شب معصوم !
سلام ای شبی که چشم های گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو ، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها میآیم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند
سلام ای شب معصوم
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 13:21 توسط نیلوفر
|

+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 2:27 توسط نیلوفر
|

من از این شبهای بی قصه می ترسم
من از روزهای بی ارام می ترسم
شبم تار است و روزم تار
دلم می خواند از فردا
به فردا امیدی هست
به فردایی که می اید...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 0:8 توسط نیلوفر
|

بهتره از ادم متنفر بشن تا رنج بکشن
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:15 توسط نیلوفر
|

خیلی وقتا باید رفت باید نموند فقط همین
حتی اگه به قیمت خیلی چیزا تموم بشه
خیلی وقتا تلخیه لحظه ها رو ماله خودت می کنی که لحظه های اون خراب نشه
خیلی وقتا بهونهء رفتنت مسخره است
اما خوب باید بری
خیلی وقتا خیلیا خیلی چیزارو نمی فهمن
خیلی وقتا بعضیا بعضی چیزارو نبایدم بفهمن
خیلی وقتا اینکه خیلی چیزا رو به خیلیا بگی دردناکتره تا درد دوری
اما فقط یه بار با دسته خودت اتیش می کشی به خودت
می سوزی تا تموم بشی
نترس
دردی نیست
تموم میشه
اما تلخه که بسوزی و گناه کارم باشی
اما عیب نداره تلخیشم ماله خودت
به خدا نموم میشه
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 15:43 توسط نیلوفر
|

به خودم فکر می کنم
به تو
به همه
به تمامه تنهایان ابدی
به همهء کسانی که با وجود ۶ میلیارد ادم دیگر تنها هستند
دلم گرفته است...
بی شک اتفاقی در راه است شاید هم بسیار فرخنده
دلم گرفته است...
و هیچ کس دردم را نمی فهمد دلم گرفته است...
می خواهم یخ بزنم
می خواهم حتی من هم نباشد
ذهن خواب زده از من خسته است
دلم گرفته است
"کسی مرا به افتاب معرفی نخواهد کرد"
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 20:32 توسط نیلوفر
|

خسته تر از عقربهء ساعت عمر...
وقتی دلیلی برای مردن نیست مجبوری زنده باشی
شاد باش لعنتی...
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 1:34 توسط نیلوفر
|

چیه برادر، جشن تولده، ممنوعه؟
زن بیحجاب نداریم، زن با حجاب هم نداریم.
مرد بیغیرت نداریم، مرد باغیرت هم نداریم.
نوار مبتذل نداریم.
ماهواره نداریم.
صور قبیحه نداریم.
حشیش، گرس، تریاک، ذغال خوب، رفیق ناباب نداریم.
رقص، آواز، خوشی، خنده، بشکن و بالا بنداز نداریم.
شرمندهتونم، هیچ چیز ممنوعه کلا نداریم.
جشن تولد یه بچه است ولی بچه هم نداریم.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:50 توسط نیلوفر
|
