انگار نمی خوام بفهمم دیگه نباید نگرانت باشم
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 2:9 توسط نیلوفر
|

می دونی؟
یه اتاق باشه گرمه گرم...روشنه روشن... تو باشی منم باشم کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید...تو منو بغل کنی که نترسم ... که سردم نشه...که نلرزم اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی منم اومدم نشستم جلوت وبهت تکیه دادم با پاهات محکم منو گرفتی... دو تا دستتم دورم حلقه کردی بهت می گم چشماتو می بندی؟ می گی اره بعد چشماتو می بندی بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن یه عالمه قصه طولانی وبلند که هیچ وقت تموم نمی شن
می دونی؟
می خوام رگ بزنم...رگ دست خودمو...
مچ دست چپمو...یه حرکت سریعیه ضربه عمیق
...بلدی که؟ولی تو که نمی دونی می خوام
رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...
من تیغ واز جیبم در میارم...
نمی بینی که سریع می برم...
نمی بینی خون فواره می زنه...رو سنگای سفید
نمی بینی که دستم می سوزه،
لبم و گاز می گیرم که نگم ااااخ
که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی
تو داری قصه می گی...
من شلوارک پامه...دستمو می ذارم
رو زانوم...خون میاد از دستم میریزه رو سنگا
قشنگه مسیر حرکتش...حیف که چشمات
بستس و نمی تونی ببینی
تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم
محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم
می بینی نا منظم نفس می کشم
تو دلت می گی اخی دوباره نفسش گرفت
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی
سردتر میشممی بینی دیگه نفس نمی کشم
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن...
از تنهایی مردن از خون دیدن...
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم
مردن خوب بود ارومه اروم
گریه نکن دیگه...من که دیگه نیستم
چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیاا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی
گریه نکن دیگه خب؟دلم می شکنه ها
دل روح نازوکه...نشکونش خب؟؟؟
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:54 توسط نیلوفر
|

مثل يه دستمال کاغذي ، عشقو مچاله مي کنم تکه هاشو جا ميذارم ، فکرامو ناله مي کنم اين آخر يک سفره ، پس دادن خاطره ها ته عشق اجارهاي ، آه بلند بي صدا کليد خونه رو ميدم ، به دست باد لعنتي کوچه ي لختو ميسپارم ، به بچه هاي پاپتي خاکستر ملافهها ، عکس هاي پاره پاي در حسرت روياي سفر ، رو بالش بي بال و پر کنار حوض نقرهاي ، يه قطره از خون منه گربه ي همسايهي ما ، انگار که باز آبستنه کليد خونه رو ميدم ، به دست باد لعنتي کوچه ي لختو ميسپارم ، به بچه هاي پاپتي تور عروسي تو هم ، افتاده روي اطلسي نمي دونه کجا بره ، از زور درد بي کسي يه ساعت بي عقربه ، افتاده روي تخت خواب شمعدوناي خالي پُر از ، پرسش داغ بي جواب کليد خونه رو ميدم ، به دست باد لعنتي کوچه ي لختو ميسپارم ، به بچه هاي پاپتي
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:17 توسط نیلوفر
|

به طرز عجیبی یادم میره گذشته ها گذشته...
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 0:31 توسط نیلوفر
|

یک بوم دو هوا...خسته ام به خدا...
نمی خوام و می خوام بشم از تو جدا...
رویای عزیز تردید و گریز
بی عشق نمی تونم به خدا...
سلطان قلبم بی تو سرابم الودهء فکر ناجور و تردید...
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 18:7 توسط نیلوفر
|


شریک سقف من نیستی
بذار همسایه باشیم و فقط یک دونه دیوارو
شریکم باش . شریکم باش . شریکم
شریک عمر من نیستی
بیا هملحظه باشیم و همین یک لحظه دیدارو
شریکم باش . شریکم باش . شریکم
فقط در هفته . یک لبخند . لبتو قسمت من کن
اگه خورشید من نیستی . بیا و شمعو روشن کن
تمنای شرابم نیست . یه جرعه آب شریکم باش
کنار چشمه رویا . یه لحظه خواب شریکم باش
شریک سقف من نیستی
بذار همسایه باشیم و فقط یک دونه دیوارو
شریکم باش . شریکم باش . شریکم
شریک زندگیم نیستی . شریک آرزویم باش
اگه نیستی کنار من . بیا و ربرویم باش
سلامی کن گه و گاهی . به نام آشنا بر من
همین اندازه هم بسه . برای شور دل بستن
غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن
اگه دیدی منو . بشناس . نمیگم اینکه یادم کن
یه عشق نا به سامانو چه سامانی از این خوشتر
شکایتنامه دل رو چه پایانی از این خوشتر؟
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 22:20 توسط نیلوفر
|

فراموش کردنم یه فراینده یه راهه وقتی بایدی باشه باید رفت...
سخت هست اما ممکنه می شه سختیش رو کم کرد نمی گم میشه اسونش کرد چون نمی شه می شه باهاش کنار اومد یه باور می خواد اونم اینه که باور کنی هر راهی رفتی خوردی به دیوار... وقتی تمامه تلاشت رو کردی... و اخرین تلاشت پس موندهء انرژی و غرورت رو گرفته ناچار این فرایند شروع می شه مثله کسی که داره غرق می شه انقدر دست و پا می زنه تا بدنش بی حس می شه بدش دیگه هیچی یه فرایند شروع می شه مثله مرگ....دیگه همه چی بی اهمیت می شه شاید اشکی هم در کار باشه شایدم نه... فراموش کردنم همینه به شرط اینکه تسلیم بشی وسط کار دوباره دست و پا نزنی باور کنی که تمامه تلاشت بی نتیجه بود و تلاشه دوباره همون جوابو می ده... باید خودت و به دستش بسپری و فقط بهش فکر نکنی باید به فراموش کردن فکر نکنی چون بازم می شه یاد اوری می شه پنبه کردن هر چی رشته بودی...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 13:47 توسط نیلوفر
|

چه قدر سخته تو چشاي كسي كه تموم عشقت رو دزديد و به جاش يه زخم هميشگي به قلبت هديه
داد زل بزني و به جاي اين كه لبريز كينه و نفرت بشي حس كني كه هنوزم دوستش داري چه قدر سخته
دل بخواد باز سرت رو به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير اوار غرورش همهي وجودت له شده
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 17:33 توسط نیلوفر
|

می خوام مثله تو بشم عینه عینه خودت
همه برام عزیزم و عشقم باشن
اما
هیچ کدوم و سر سوزنم دوست نداشته باشم
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 1:11 توسط نیلوفر
|

فقط کسی معنی دل تنگی را درک می کند که طعم وابستگی را چشیده باشد پس هیچوقت به کسی وابسته نشو که سر انجام آن وابستگی دلتنگیست
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 17:38 توسط نیلوفر
|

باز هم باید تمامش را تنهای تنها به دوش بکشم.
تو کجایی
وقتی که در کورترین نقطه ی شب سر به زانو می گذارم و
قطره قطره خود را در تاریکیش گم می کنم،
به خاکش می روم
تا بار دیگر روز
آن آشوبگر لحظه خوب تا ابد رفتن
در پهنه ی آنچه زندگی می نامندش
پیدایم کند.
باز هم تنهایی می ماند و من
من می مانم و اشک.
باز هم اشک است
و سراب بودنت که
در کویر بی پایان تنهایی
تکرار کند گریه هایم را
تکرار....
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 2:43 توسط نیلوفر
|

او سرسپرده می خواست
من دل سپرده بودم
همهء قصه همین بود...
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 17:29 توسط نیلوفر
|

ای تو جاری شده در قشنگ ترین دقایقم
ای تو با من اشنا ناجیه قلب عاشقم
ای تو پیدا شده در لحظهء انتخاب دل
ای تو در سکوت شب بهانه های هق هقم
کسی مثله تو توو هرم نفسم جاری نشد
کسی جز تو به سرم دست نوازش نکشید
کسی مثله تو منو به ظلمت شب نسپرد
کسی قلب منو مثله تو به اتیش نکشید
کسی هستیه منو مثله تو از من نگرفت
کسی مثله تو منو اسیر تنهایی نکرد
کسی مثله تو برام ایهء تاریکی نشد
کسی مثله تو به من خندهء رسوایی نکرد
عاقبت عشقه دروغی و فریبندهء تو
من و تا مرز بد لحظهء بدنامی کشید
من هنوز دوزخیه عشق دروغین توام
از تو این تشنه تنه خسته به انتها رسید!!!!
+
نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 2:14 توسط نیلوفر
|
