تبليغاتX
اگر فردا بیاید!!!

به تو عادت کرده بودم رفتی و دلُ شکوندی


با چشام شدی غریبه خاطره هامون و سوزوندی


عاشق عشق تو بودم با چه احساسه قشنگی


فقط فقط با تو بودم توی دنیای دورنگی


حالا اینجا تک و تنها تو هم این سر دنیا


می زنه اتیش به قلبم غم و غصه های فردا


تلخیه سکوت غربت تو رو یاد من میاره


ابر بارونیه چشمام داره بد جوری میباره


با اینکه ماله من نیستی و من از تو دورم واسه من لحظه های با تو بودن تجربه بودن تو رو می خواستم و نذاشتی حرمت واسم عاشق بودم و اومدم تا شهر غربت واست اومدم ولی به جرئت می گم ارزومه تو بشی خوشبخت هر جا هستی هر جا که رفتی ازم بد نگو چون رفتارم بد نبود با تو به خدا قسم

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 1:1 توسط نیلوفر |

لب بسته و دل سوخته از کوی تو رفتم

رفتم به خدا...

گر هوسم بود بس ام بود....

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:24 توسط نیلوفر |

 

سنگ شو لعنتی...

کور باش و نبین

سنگ باش و فراموش کن...

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 0:38 توسط نیلوفر |

بعضی از این کافر ها ادم و خسته می کنن بس که همه رو به کیش خود میپندارن

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 22:18 توسط نیلوفر |

کاش این درد همیشگی با مردن دیگه خوب بشه

خسته شدم از درد کشیدن...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:35 توسط نیلوفر |

باز یاد شعر دلم گرفته است فروغ می افتم

دلم گرفته است به ایوان می روم و دست به ۱وست کشیدهء شب می کشم...

منم دلم گرفته اما اینجا ایوانی نیست

دلم گرفته دلم هق هق بلند گریه می خواد

دلم یه دنیا گریه می خواد چشمام یه دنیا گریه می گنه اما باز هم دلم باز نمی شه

ای فروغ منم به اغاز فصله سرد ایمان اوردم

منم باور کردم فرداها هرگز نمی ایند

من به خوش باوری خودم خندیدم 

باز هم صدای بلند اهنگ باز هم هق هق...

خیلی دوست دارم بدونم کی تموم می شه

باز یه صدا می گه: دل کندن و رفتن پیش تو اسان بود روزی به من گفتی دیگر نمی مانم گفتم که می میرم گفتی که می دانم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 22:3 توسط نیلوفر |

تو کی هستی تو کی هستی من نمی شناسم تورو

مثل یک غریبه پیش من نشستی من نمی شناسم تورو

نه نگاه تو شبیه اون نگاهه نه حضورت چون پناه و تکیه گاهه

فکر تو نگاه تو یک جای دیگست چشم تو دنبال یک رویای دیگست

مثل یک اجاق بی شعله ی خاموش سایه ی غربت گرفتی

تو در اغوش مثل ما از خوده دیروز اثری نیست

دیگه از تو خبری نیست

تو کی هستی تو کی هستی من نمی شناسم تورو

مثل یک غریبه پیش من نشستی من نمی شناسم تورو

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 22:44 توسط نیلوفر |

خنده دار بود یا گریه دار نمی دونم

بار اول روز اوله بعد تو صبح که از خواب پاشدم اولین کاری که کردم sms صبح به خیر نوشتم برای تو وقتی خواستم بفرستمش واست که حقیقت تالاپی خورد تو سرم شمارت تو گوشیم نبود یادم اومد خودم پاکش کردم دیروز یادم اومد چرا...

بغض کردم گریه هم کردم ...اما باز هم این ماجرا تکرار شد...

تا اون روز هر روز و هر شب فکر و ذکرم بودی گاهی تو گاهی خودمو مقصر می دونستم هزار بار از اول به ماجرا نگاه کردم هزار بار...

اما اون روز همون روزو می گم عشقه من کسی بهش می گفتم زندگیم مرد چند روز پیش بود ۱۰ روز یا بیشتر درست یادم نیست

به جاش من با تو حرف زدم قریبه ای که فکر می کردم همون...

بی خیال گذشت...

فقط این وسط من ضرر کردم می دونی چرا؟؟ نمی دونی بخدا

تو راست گفتی من زود خودمو باختم اگه کمتر بهت اهمیت داده بودم ...

می دونی من فرصت دیدن یه عزیز و از دست دادم واسه همیشه یادته که کیو می گم

اون رفت از این دنیا واسه همیشه...

کسی که من دوسش داشتمم مرد کسی که عشق و زندگیم بود مرد درست وقتی تو به گریهء من خندیدی...

مرگشو به خودم تسلیت می گم... حالا تو فقط یه غریبه ای که هم اسمشی فقط همین

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 4:42 توسط نیلوفر |

من و تو بازیچهء غرور و شک فکر می کردیم همه چی رو بلدیم

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 1:4 توسط نیلوفر |