با صدای تقهء فندک در غروب سرخ بخاری
تیره چشم کوچک من گفت:"خب شعر تازه چه داری؟" دیدم از نجابت سیگار سرخ شد گلوی سپیدش گفتم:" از که شعر بگویم قلب من شکسته کلیدش" در جواب طعنهء من گفت با زبان دودیه سیگار کین دروغ مصلحت انگیز کهنه شد دگر سر تکرار بعد دست رو شده گفتم"شعر گفتم از تو چه پنهان"!! پر شد از صدای خجالت ان اتاق بی سر و سامان صد گناه نم نم محتاط بوسه های نارسمان کرد حلقه های روشن دودی دست کم مقدسمان کرد... دفن شد جنازهء سیگار در غروب سرخ بخاری تیره چشم کوچک من گفت:"خب شعر تازه چه داری؟؟"
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 22:21 توسط نیلوفر
|
